المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
506
مروج الذهب ( فارسى )
فاصله بود و ما بين موسى بن عمران و مسيح هزار پيمبر بود . چون شعيب به قوم حضورا مبعوث شد و كفرشان سختتر شد شعيب بن مهدم در كار دعوتشان بكوشيد و بيمشان داد و تهديد كرد و از پس ظهور معجزهها و دلايلى كه خدا بنشانه صدق و تأييد حجت وى نمودار كرده بود او را بكشتند اما خدا خون او را بهدر نداد و وعيد خويش را نا انجام نگذاشت و بيكى از پيمبران آن عصر برخيا بن اخبيا بن رزنائيل بن شالتان كه از سبط يهود بن اسرائيل بن اسحاق بن ابراهيم خليل عليه السلام بود فرمان داد تا سوى بختنصر كه بشام بود و بقولى سوى پادشاه ديگرى غير بختنصر برود و به او بگويد به اين عربان كه خانههاشان در و دربند ندارد حمله كند و چون برخيا نزد آن پادشاه رفت گفت « راست ميگوئى هفت شب است كه در خواب همين را به من ميگويند و از آمدن تو به من خبر ميدهند و گفتار ترا به من بشارت ميدهند و آنچه را تو ميگوئى تكرار ميكنند كه قصاص پادشاه مقتول بى كس مظلوم را بگيرم » پس با سپاه خويش سوى آن قوم رفت و ديارشان را با سپاه خود احاطه كرد آنها نيز براى دفاع آماده شدند و بانگى از آسمان برخاست بطوريكه همه شنيدند كه ميگفت : « قومى كه علنا با خدا دشمنى كردند مغلوب خواهند شد اگر خدعه كنند او نيرومندتر و بخدعه واقفتر است بدينسان خدا هر كسى را كه دلش بيمار باشد و به نفاق گرايد و كافر شود گمراه ميكنند » و چون اين را بشنيدند بدانستند كه كار خداست ، سپاهشان پراكنده شد و جمعشان متفرق گشت و دستههايشان فرار كرد و شمشير در آنها به كار افتاد و همگى نابود شدند گويند : درباره قصه هلاكتشان خدا عز و جل فرموده است « و چون نيروى ما را احساس كردند از مقابل آن ميدويدند » درباره ديار اين قوم و محلى كه آنجا بودهاند اختلاف است بعضىها گفتهاند آنها در سرزمين سماوه بودهاند كه آباديهاى پيوسته بوده و باغها و آب روان داشته است . سماوه ما بين عراق و شام